سید محمد طه هاشمی سید محمد طه هاشمی ، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

ستاره آسمون زندگی ما

ماجراهای از شیر گرفتن محمدطه

اینکه نوشتم "ماجراهای از شیر گرفتن محمد طه" واقعا بیراه نگفتم....نمیدونین چه ماجراهایی رو پشت سر گذاشتیم...وهنوز هم گاهی اوقات داریم پشت سر میذاریم اینکه الان دارم بعد از یک ماه و اندی ماجرا رو مینویسم بخاطر اینه که ماجرا گاهی اوقات ادامه داره ... گل پسری من خیلی ناگهانی در اثر یه اتفاقی که پیش اومد (بعداً توی یک پست جدا  تعریف می کنم)  دیگه نتونستی شیر بخوری و مامانی هم همش عذاب وجدان داشت که چرا پسرم اینجوری از شیر گرفته شد در حالی که خودم توی فکر بودم که چند وقت بعد از شیر بگیرم ولی متاسفانه طی یک اقدام انتحاری و بدون برنامه ریزی قبلی این اتفاق افتاد. و همه گفتن حالا که این اتفاق افتاده و گل پسری شما هم خودش شیر نخو...
4 آبان 1393

تولد تولد تولدت مبارک

پسر عزیزم ، یکی یه دونه مامان ؛ دو سال پیش در چنین روزی یک فرشته از فرشته های آسمونی از خدا اجازه گرفت و اومد قدم رو چشمان پدر و مادری بیقرار و منتظر گذاشت ...... ساعت 2 بعد از ظهر روز تولد حضرت علی اکبر شما قدم های کوچکت رو بر زمین بزرگ خدا گذاشتی تا خدا با همه ی بزرگی وعظمتش لبخندی بر چهره مان بزند و زیباترین هدیه اش را تقدیممان کند تو آمدی و با آمدنت لبخند را بر لبان پدر و مادرت خوش آمدی فرشته ی ما. . امروز دو سال از آن روز گذشت با همه ی خستگی هایش ...با همه ی نخوابیدنهاییش ... با لالایی هایش ....با بی قراری هایش .... لالایی از ما و بی قراری از شما .... و چه زود گذشت حالا دیگر میتوانی راه بروی ... به خوبی حرف بزنی ... وقتی چیزی را م...
12 شهريور 1393

كمك كردن محمد طه به مامان

يه روز پنجشنبه كه خونه بودم و در خدمت آقا محمد طه بودم و داشتم خونه رو تميز ميكردم روي ميزها رودستمال كشيده بودم كه محمد طه اومد دستش روماليد به ميز منم با حالت خستگي گفتم مامان جونم پسرم چرا دست زدي ببين مامان گناه داره خسته مي‌شه بعد از چند دقيقه ديدم گل پسري عشق مامان دستمال برداشته خودش داره ميز رو تميز مي‌كنه از اون به بعد نه خودش دست مي‌زنه نه اجازه مي‌ده كسي دست بزنه اگر بابا رضا هم چيزي رو ميز بذاره پسرم زودي مي‌ره دستمال رو مي‌ياره و تميز مي‌كنه...مامان قربون اون كار كردنت بشم عسلم اين كارها رو با من نكن من مي ميرما ...
18 تير 1393

عید 1393

سلام به پسر عزیزم این عید باستانی رو خيلي خيلي تأخير بهت تبریک میگم امیدوارم سال 93 سالی توام با شادی و موفقیت واست باشه گلم. مامانی ببخشید میخواستم زودتر از اینا واست پست بذارم ولی مسافرت  و مهمون داری بعدش مجال پست جدید گذاشتن رو بهم نداد كه فرصت کردم که بيام پسر قشنگم امسال سال تحويل خونه خودمون بوديم بعد از سال تحويل رفتيم خونه مامان زهره كه خاله خاطره اينا هم اونجا بودن و بعداز خوردن شام و ديد و بازديد راهي آمل شديم .. البته شما توي راه خوابيدي. آمل هم جاهاي  زيادي رفتيم و از خانواده بابايي بازديد كرديم و به شما هم حسابي خوش گذشت عشق مامان . اول از همه گل پسري لحظه تحويل سال باباي گل پسري ...
15 تير 1393

بازگشت از سرزمين وحي

سلام پسر قشنگم بالاخره ما هم از مكه برگشتيم و بعد از آمد و رفت‌هاي مهمون‌ها و بقيه كارها تازه يك‌هفته‌اي مي‌شه كه سرم خلوت شده و عذر خواهي مي‌كنم كه دير آپديت كردم واقعاً‌ سرم شلوغ بود عشق مامان خوب بريم سراغ احوالات اين سفر نوراني بالاخره قسمت ما  شد كه بريم و از اين سفر فيضي ببريم و خدا اين فرصت رو به ما داد كه به درگاهش توبه كنيم. ساعت 12 ظهر روز دوشنبه پرواز داشتيم من و شما و بابا رضا و باباجواد رفتيم فرودگاه مهر آباد، توي فرودگاه تقريباً معطل شديم و شما هم حسابي خسته شدي از پشت شيشه هواپيماها رو ديده بودي و گريه مي‌كردي كه من برم سوار بشم تا رفتيم توي هواپيما اول با تعجب از بالا پايين رو ...
14 تير 1393

محمد طه عازم مكه مكرمه و مدينه منوره

سلام قشنگ ترين بهانه زندگيم،‌ پسر خوشگلم در تاريخ 27/2/93 ساعت 12 ظهر به همراه مامان ، بابا رضا، و بابا جواد يا به قول خودت (باباجي) عازم بيت اله الحرام هستي. همه كارات رو هم انجام داديم از پاسپورت و ويزا و واكسن تا جمع كردن ساك لباست. راستي عمه جون هم زحمت كشيدن و واسه شما لباس احرام دوختن ولي با اوصافي كه شنيدم فكر نكنم شما بتوني محرم بشي عروسكم. حاجي كوچولوي من اميدوارم توي اين سفر زياد اذيت نشي و بهت خوش بگذاره و مامان و بابا رو هم همراهي كني تا بتونيم اعمالمون رو درست انجام بديم. ان شا اله به زودي بر مي گرديم و منم عكسهات رو مي ذارم .         ...
28 ارديبهشت 1393

محمدطه پارك رفتن

وقتی آدما تصمیم می گیرن بچه دار بشن، در واقع تصمیم می گیرن تکه ای از قلبشون برای همیشه بیرون از بدنشون زندگی کنه!!!   توي يك روز تعطيل تصميم گرفتيم با محمد طه بريم پارك كه خدا رو شكر پارك هم خلوت بود و پسر ناز من كلي بازي كرد. نفس مامان؛ وقتي با بابا رضا مي ريم پارك بابايي مي گه اگر زمين خورد بزار خودش بلند بشه يا بذار خودش از پله‌ها بالا بره تا مرد بشه ولي عروسكم من دلم طاقت نمي‌ياره ببينم به سختي داري از پله‌ها بالا مي‌ري ولي خودت هم خيلي مستقل هستي و دوست داري خودت كارهات رو انجام بدي. محمد طه دیگه همه كلمات رو میگه و دايره لغاتيش كامل شد و البته همه صحبت‌های ما رو متوجه میشه و گاهی ناخو...
24 ارديبهشت 1393